طفل و پیر

خرید بک لینک
جرعه جرعه سر میکشم

آنچه مرا طلب می کند کنون

آنچه مه و مهر مرا می خواند

و مرا به رویایی فرو می برد که خلاصی از ان ممکن نیست!

اما حیف...

چه بیهوده است تمنای دلواپسیها

وقتی من نیز بسان آن رز خیس می ایم و می زیم

چند صباحی دگر می پوسم و اثری از من نمی ماند

چه بیهوده است اشکها و لبخندهایم

وقتی در این کهکشان شگرف هیچ فروغی ندارم

چه پر درد است قدم زدن در این هیاهویی که

در قیاس عالمی پر ستاره بی هیاهو است.

چه بی رمق است زور و بازوی من

در برابر جبری که مرا به خود مشغول کرده

چه خوشخیال است فروغ درون من

که هنوز کودکانه دلبری می کند

و باور ندارد تمام ضعف های خویش را

درکی ندارد از اینهمه همه یاس و نیستی

و من مانده ام بین بالغ و کودک درون

بالغ که نه، پیری که درمانده شده از یافتن

و طفلی که رویا در سر دارد.

جرعه ای شعور...

ما را در سایت جرعه ای شعور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 6:43

صفحه بندی