وقتی هزار بهانه داری و فقط یک بهانه برای نرفتن!
همان یک بهانه کافی است تا پای رفتنت بلغزد.
چقدر ظالم شده ام که همان یک بهانه را با دستهای خودم به قتلگاه می برم.
وای از این بهانه که چه معصومانه نگاهم می کند.
خاطرات تنها اسلحه اوست که با فراموشی خلع سلاحش کرده ام.
این تنها جنگی است که ماه ها درگیرش بوده ام.
بهانه ی بیچاره قطره آبی می خواهد و من ...
...وای از من
تمام شد!
با دستهای خونی در حال رفتنم. همانی که می خواستم!
آیا همین را میخواستم؟
تنهای چیزی که میدانم این است:
دیگر بهانه ای نیست که پایم را بلغزاند!
جرعه ای شعور...ما را در سایت جرعه ای شعور دنبال میکنید
برچسب: بهانه,
نویسنده:
بازدید: 46