کبوتر یا عقاب

خرید بک لینک

از سری نوشته های من در تاریخ ۲۸/۰۲/۹۲

کبوتر یا عقاب

خسته ام ! به اندازه سنگینی کوهی بر شانه هایم خسته ام. خسته ام از راه... از پرواز...از اینهمه پروازهای بی سرانجام و برگشتنهای بی سرانجام تر! گیربانم را آشفتگیهایی گرفته است که هر آن مرا به مرز جنون میرساند. چشمانم هراسان می شود از هم همه هایی که هریک مرا به خود می خواند بی هیچ حاصل... آنقدر بی حاصل که دلم میخواهد بیحاصلی محصولم باشد و کبوتر بودن شیوه ام!

بشوم کبوتر جلد بک برج بلند و استوار. پناه ببرم به آن لانه کوچک اما دنج و گرم تا آرام شوم از هرچه دغدغه رعد و برق!

می پرسی تو عقاب بودی پس چه شد؟ آری آری! اما تو چه میدانی از گرمای نشئه آور آن برج بلند؟ آنقدر پر حمایت که دلم میخواهد عقاب پر غرور را درب در لانه بیرون بگذارم و کبوتر وار وارد شوم. می پرسی چگونه؟؟

کبوتر نیازش تکیه به دیوار برج دادن است. کبوتر همه خستگیها و دغدغه هایش را در گوش برج نجوا می کند...برج میداند این کبوتر خسته دل نجواگر، همان عقاب تیز پای آسمانهاست! میداند این کبوتر ناز و کوچک ماندنی نیست.

اما نه...شاید برج فراموش کرده...شاید نمیداند که عقاب به هنگام پرواز فراموش می کند همه کبوتربودن هایش را . شاید برج فراموش کرده که این عقاب پر غرور هم گاهی از رعد و برق و طوفان هراس دارد.

آخ

می دانی ...

هیچ جیز تلختر از این نیست که این برج بلند قامت پر ادعای ما، به کبوتری که به او پناه آورده است خبر از طوفان فردا میدهد!

وای ...

کبوتر بالهایش را جمع و جور میکند. نگاهی به درب و دیوار لانه کوچک خودش...نه به لانه کوچک برج می اندازد. همه چیز ناگهان رنگ میبازد.کبوتر چشمانش را می مالد. من کیستم؟ اینجا کجاست؟ این برج چه میگوید؟ رعد و برق فردا؟ مگر اینجا لانه من نبود؟ نکند اشتباهی آمده ام. آخ...همه چیز به یاد کبوتر می آید...این برج از آن پرنده دیگری است نه من! وای بر من!

کبوتربه خودش می آید. واقعیت هایی که در خلسه ای عمیق فرو رفته بود دوباره نمایان می شود. گاهی تلنگری کافی است تا کسی از خواب بیدار شود. کبوتر به دنبال خودش می گردد. کجایی عقاب؟ من..من کبوتر نیستم! نمی خواهم باشم... من همان عقابم. بر فراز آسمانها... دور شو از من ای برج! جای من اینجا نیست. جای من بر فراز آسمانهاست. چی؟ رعد وبرق؟ نه نه... من از هیچ رعد و برقی نمی هراسم!

کبوتر در لانه برج پیر به خود میاید. حقیقت تلخ چهره خود را بار دیگر به او نشان میدهد. تو اشتباه آمده ای. اینجا جای تو نیست. پرواز کن عقاب. همه برجها شاید ظاهرشان بلند باشد ولی کسی نمیداند که آیا در هر طوفانی تو را حریم امن خواهند شد یا نه؟

عقاب برو...دل مبند! تا خود افق پرواز کن. کبوتر بودننت را فراموش کن و فقط برو...

فقط برو...کبوتر بودن کار تو نسیت!

جرعه ای شعور...

ما را در سایت جرعه ای شعور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 6:43

صفحه بندی