تا بریزم به پای درخت انسانیتی که از بی عشقی پر پر می شود
قهوه ای با طعم تلخ گذشت تا بگذرم از این هیاهویی که در قلبم به پاست
آشوبی که هر لحظه حلقه را بر گلویم تنگتر می کند
و میگیرد از من نعمت زندگی کردن را به جرم چیزی که دیگران ندارندش
به جرم فهم عشق
ذره ای فهم می خواهم برای بشریتی که در این خاک بی صاحب ادعای خدایی می کند
ذره ای اشک می خواهم تا برون بریزم تمام آن طعم گس و تلخ خشونت ها را
مرا به خود واگذارید!
من در این بتکده خواهم مرد اما بتهای شما را پرستش نخواهم کرد
من شما را نمی بینم شما هم مرا فراموش کنید
مرا به آسمان بسپارید و برایم دعایی بخوانید که خودتان نیز به آن ایمان ندارید
من در این نقاره خانه شما هیچ صدای آرامی نمیشنوم
بگذارید و عبور کنید
شاید روزی ساعتی لحظه ای قساوتهایمان سیلی خانه مان برانداز گردد
شاید هم عشق به ظلم بچربد و آنچه نادیدنی است آن بینیم.
جرعه ای شعور...ما را در سایت جرعه ای شعور دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 71